کریم خان زند  :
از  زندگی خان زند تا سال 1163ق. که جنگهای خانگی بازماندگان نادر شاه بی کفایتی آنان را برای مملکت داری آشکار ساخت و به تبع آن عرصه را برای ظهور قدرت های جدید مستعد گردانید، خبری در دست نیست.
به دنبال اغتشاشات گسترده و عمومی این ایام خان زند به همراه علی مردان خان بختیاری و ابوالفتح خان بختیاری اتحاد مثلثی تشکیل دادند و کسی را از سوی مادری از تبار صفویان بود را به نام شاه اسماعیل سوم به شاهی برداشتند.
ولی چون هیچ یک از آنان خود را از دیگری کمتر نمی شمرد، ناچار به نزاع های داخلی روی آوردند.
سرانجام کریم خان توانست پس از شانزده سال مبارزه دایمی بر تمامی حریفان خود از جمله محمدحسن خان قاجار و آزاد خان افغان غلبه کند و نواحی مرکزی و شمالی و غربی و جنوبی ایران را در اختیار بگیرد.
وی به انگلیسی ها روی خوش نشان نداد و همواره می گفت آنها میخواهند ایران را مانند هندوستان کنند.
 برادر وی، صادق خان، نیز موفق شد در سال1189 ق. بصره را از حکومت عثمانی جدا نماید و به این ترتیب، نفوذ فرمان دولت ایران را بر سراسر اروندرود و بحرین و جزایر جنوبی خلیج فارس مسلم گرداند.
پس از در گذشت کریم خان زند دگرباره جانشینان او به جان هم افتادند و با جنگ و نزاع های مستمر، زمینه تقویت و کسب اقتدار آغا محمد خان و سلسله قاجار را فراهم آوردند.

در سال 1209ق. لطف علی خان آخرین پادشاه زیرک ،جنگجو و دلاور  زند پس از نبرد ها و دلیری های  بسیار،به دلیل خیانت و آدم فروشی برخی ازجمله حاج ابراهیم خان کلانترحاکم شیراز به سرور خود لطفعلی خان زند،شکست خورده و دستگیر شد.
این ایرانی وطن پرست پس از تحمل شکنجه های سخت به دست آغا محمد خان قاجار معروف به اخته خان یا خوجه ممد کشته شد.
آغامحمدخان با به دست آوردن شهر شیراز دست به کشتار کسانی که از دودمان زند بودند زد.
پسران لطفعلی خان را اخته نمود .
 دستور تجاوز جنسی به زن باردار و دختر لطفعلی خان زند و دیگر زنان این دودمان را داد.

وابستگان این خاندان یا به عثمانی گریختند یا در گوشه ای در گمنامی زیستند و یا کشته شدند. از میان تبار شاهان این دودمان تنها از پشت علیمراد خان زند فرزندانی به جا ماند که امروزه دنباله آنان در ایران زندگی نمی کنند.
 دسته های از زندیان نیز که از دوده فرمانروایان این خاندان نبودند تا سال ها به پیشه کاروانداری پرداختند.

 دستگاه دیوانی زند به رهبری مرد زیرکی به نام حاج ابراهیم خان که به لطفعلی خان خیانت کرده بود، یکراست به قاجارها پیوست و به جز تنی چند که به واپسین فرمانروای زند تا دم مرگ وفادار ماندند، دیگران رویه ابراهیم خان را پیش گرفتند.


کریم خان زَند (1193 – 1163ق.) (حکمرانی: 1179 -1193 ق)  خود را وکیل الرعایا می خواند و نه پادشاه، یک ایلیاتی بانفوذ  لر و از شاخه ی لر کوچک منتسب به فیلی بود که به فرمانروایی ایران رسید و بنیانگذار پادشاهی زندیان شد.
کریم خان توانست پس از فروپاشی حکومت افشاریان، تمام بخشهای مرکزی، شمالی، غربی و جنوبی ایران را تحت حکومت خود درآورد.
 همچنین برادر وی، صادق خان، نیز موفق شد در سال 1189 ق. شهر بصره را از امپراتوری  جدا کرده وچون گذشته به ایران پیوست نماید و از این طریق، نفوذ ایران را بر سراسر اروند رود ، بحرین و جزایر جنوبی خلیج پارس  مسلم گرداند.

1. کریم خان :

پست های کریم خان زند :
1. ایل خان
2. سرلشکر
3. وکیل الرعایا


او را نیکوترین فرمانروا پس از حمله ی تازیان (عرب های وحشی ، غارتگر و بی تمدن) به ایران دانسته اند.
کریم خان از ایل لک زند همدان بود. پدرش «ایناق خان» نام داشت و رئیس ایل بود.
کریم خان در آغاز یکی از سربازان سپاه نادر شاه بود که پس از مرگ نادر به ایلش پیوست.

کم کم با سود بردن از جو به هم ریخته پس از مرگ نادر کریم خان نیرویی به هم زد و پس از چندی با دو خان بختیاری  به نام های
ابوالفتح خان و علی مردان خان ائتلافی فراهم ساخت و کسی را که از سوی مادری از خاندان صفوی می دانستند، به نام ابوتراب میرزا را به شاهی برگزیدند.
 در این اتحاد علیمردان خان نایب السلطنه بود و ابوالفتح خان حاکم اصفهان و کریم خان نیز سردسته سپاه بود.
اما چندی که گذشت علیمردان خان، ابوالفتح خان را کشت و بر دیگر همراهش کریم خان هم شورید ولی سرانجام پیروزی با کریم خان بود.
کریم خان چندی هم با محمدحسن خان قاجار دیگر مدعی پادشاهی ایران درگیر بود که سرانجام سربازانش محمد حسن خان را در حالی که رو به گریز بود کشتند.
او بازمانده افغان های شورشی را نیز یا تار و مار  و یا آرام نمود.
 سر انجام با لقب وکیل الرعایا (نماینده مردم) در  1750ق.به فرمانروایی بخش بزرگی از ایران به جز خراسان رسید که آن را به احترام نادرشاه در دست نوه او شاهرخ شاه باقی گذاشت.

کریم خان لکی ، بی سواد اما هوشمند و باتدبیر بود و به آرامش و رفاه مردم اهمیت می داد و به دانشمندان ارج می گذاشت. 
وی کارخانه های چینی سازی و شیشه گری در ایران احداث کرد. صنایع و بازرگانی در دوره وی رونق فراوان یافت.
با این وجود غربیان وی را «پادشاهی بزرگ» نمی دانستند چرا که در دوره ی زمامداری او به ایشان امتیازی داده نشد؛ البته او خود نیز چنین ادعایی نداشت و خود را وکیل الرعایا می خواند. کریم خان با توجه به پیشه اش که سرپرستی ایل بود از نزدیک با مشکلات مردم آشنا بود و سپس سپاهیگری آن هم در ارتش نادری، که درگیر جنگ های پیاپی بود به او نشان داد که بار جنگ های پیاپی به دوش خراج مردم است؛ پس، بیشتر آرامش و درگیر نکردن کشور در درگیری ها را می پسندید تا مبادا آشوب و یا جنگی به کشور و مردم آسیب برساند.

تنها جنگ دوران فرمانروایی کریم خان، جنگ بصره و ستاندن این شهر ازعثمانی ها  بود. او در این جنگ به دلیل بدرفتاری ها و اخاذی از بازرگانان ایرانی توسط حاکم بصره درگیر شد.
در زمان او بندربوشهر مرکز تجارت و داد و ستد شد. کریم خان از انگلیسی ها دل خوشی نداشت و همیشه می گفت که انگلیسی ها می خواهند ایران را مانند هند کنند؛ بنابراین با دیگر کشورهای اروپایی نظیر فرانسه و هلند به امور بازرگانی میپرداخت.

در زمان کریم خان چند آشوب کوچک از جمله طغیان میر مهنا دزددریایی معروف
خلیج فارس و شورش حسین قلی خان جهان سوز رخ داد اما در کل در زمان او مردم ایران روی آرامش دیدند.

کریم خان زند شهر شیراز را پایتخت خود ساخت و بناهای بسیار زیبایی از خود در این شهر به یادگار گذاشت .

کریم خان در 1193ق. / 1157خ. /  1799 م. درگذشت.
فرزندان او هفت تن، چهار پسر و سه دختر بودند. پس از مرگش بزرگترین پسرش ابوالفتح خان به فرمانروایی رسید.

پایه گذار دودمان زند، کریم خان فرزند ایناق خان، ریئس ایل زند بود که در روستای پری از بخش های ملایر زندگی می کردند و به گویش لری سخن می گفتند.
 در میان فرزندان ایناق خان، کریم خان، مردی شمشیر زن، دلیر، خردمند و دانا شناخته شده بود و او را «توشمال» به معنی بزرگتر و کدخدا می نامیدند.
در دوران صفویه و افشار ایل زند گاه به عثمانی ها و زمانی به افغان ها می تاختند و دارائی آنها را به یغما می بردند و با این کار بر آن بودند که دشمنان را از ایران برهانند. آنان با ترفند های سیاسی ویژه که آمیخته با ساده دلی و پاکی بود،
. همسایگانی که چشم به خاک ایران داشتند از کشور رانده و هرگز فرمانبردار آنها نشدند.
در این راستا دکتر نوائی می نویسد:
« این طایفه به هیچ قدرتی سر فرود نیاورد، نه خراجگزار افاغنه شد، ، نه خدمتگزار عثمانیان، بلکه با روش جنگ و گریز به اصطلاح آن زمان «قزاقی» دائماً مزاحم اردوی عثمانیها بودند.»
 
در زمان نادر شاه، این ایل به خراسان کوچ داده شد و در «دره گز» جایگزین شدند.
نادر تنی چند از دلاوران ایل که کریم خان یکی از آنها بود به سپاهیان خود افزود.
کریم خان از خود دلیری و دلاوری نشان داد تا آنجا که به سرداری سپاه ابراهیم خان برادر زاده نادر برگزیده شد.
 پس از کشته شدن نادر، برگ نوینی در تاریخ زندگی ایل زند باز شد و آنها از تبعید گاه خود به دیار کهن «پری» بازگشتند.
کریم خان پس از جنگ و ستیز با رقیبان خود که بیشتر از سران بختیاری بودند، در سال 1179 ق. برابر با 1759پس از زایش مسیح، وارد شیراز شد، آنجا را پایتخت قرار داد و به شاهی رسید.
 او تا پایان زندگیش هرگز نام شاه و سلطان را نپذیرفت و خود را وکیل الرعایا خواند.
 زیرا به این باور بود که وکیل مردم ایران است.
«  به راستی عنوان جالبی بود. نه پیش از او کسی از این عنوان پرشکوه استفاده کرده بود نه پس از او.
 پس پاسخ را در شخصیت و مشرب خود او باید جستجو کرد. این عنوانی بود که او از سر عقل و درایت به آن قناعت ورزیده بود.»

ساختار فرمانروائی کریم خان پس از ساسانیان و دستیابی عرب به ایران بنیانی ایرانی نژاد داشت.
 پس از فروپاشی آل بویه آنانکه در خاک ایران حکمرانی کردند،  ترک و یا مغول بودند.

او نخستین ایرانی پس از ترک و مغول بودکه در سراسر ایران فرمانروائی کرد.
 خان پاک دل و بی پیرایه زند، اما نه بی سیاست و ناتوان در کشور داری، توانست آرامشی را که زمان ها مردم ایران آرزومند آن بودند، برایشان ارمغان آورد.
 مردم توانستند پس از مدت ها جنگ و تنگدستی و بیماری که در دوران نادر و جانشینان او ایران را فرا گرفته بود، در آسایش، با نشاط و شادی زندگی کنند.
 کریم خان 14 سال پایان عمر را چنان پی ریزی کرد که خود و مردم ایران آسوده و شاد بودند.

در ایامش ایران طرب خانه بود                               ز عهدش غم و غصه بیگانه بود

مسجد وکیل


2. ابوالفتح خان زند:
پادشاهی ابوالفتح خان در سال 1158 خ.  فقط در حدود ۷۰ روز بود.
ابوالفتح خان فرزند کریم خان و جانشین  زکی خان بود.

3. صادق خان :
صادق خان برادر تنی کریم خان و پدر بزرگ
لطفعلی خان زند بود.وی که مردی دلاور بود پس از مرگ کریم خان و در جنگ قدرت میان خاندان زند در آغاز نابینا و چندی بعد کشته شد.
4. علیمردان خان :
5. شیخ ویس خان زند
6. جعفرخان زند
جعفر خان پسر صادق خان بود و پدرلطفعلی خان زند بود..او چندی فرمانروی بخش هایی از ایران مرکزی و جنوبی را در دست داشت و سرانجام در جنگ قدرت میان دودمان زند در شیراز و در حالی که بر تخت بیماری بود ،کشته شد.
او را با وجود توانایی جنگی اش ترسو خوانده اند.وی واپسین فرمانروای زند پیش از پسرش بود.
7. صیدمرادخان زند:
صِیدمُرادخان زند هفتمین پادشاه دودمان زند ایران بود.
صیدمرادخان زند در 1168-1167خ. یکسال پادشاهی کرد . او پسر خدا مراد خان و جانشین جعفرخان بود.

8.لطف علی خان زند:
لُطف عَلی خان در سال های 1173- 1148 خ . واپسین فرمانروای زند بود.او در سال های 1203 تا1209  ق. برسر پادشاهی با هماورد نیرومند و بی رحمش آغا ممد خان قاجار به نبرد پرداخت و سرانجام با خیانت و دورویی برخی جانش را فدا کرد.
وی دارای ویژگی های برجسته بسیاری چون خوش سیمایی، دلاوری، نیرومندی و هوش سرشار بود. وی از ادب و شعر هم بی بهره نبود.
شعر زیر را که در تاریخ ایران بسیار نامور میباشد وی درباره شکست هایش از آغا محمد خان محمد خان سروده است:

یا رب ستدی جهانی از همچو منی              دادی به مخنثی، نه مردی نه زنی                       از گردش روزگار معلومم شد                       پیش تو چه دف زنی چه شمشیرزنی
لطفعلی خان زند

هنگامی که جعفرخان پدرش در شیراز ترور شد وی در شیراز سرگرم سر و سامان دادن به وضعیت آن سامان بود که خبر مرگ پدر را شنید.
 وی که در این هنگام تنها هژده یا نوزده سال داشت با سیصد تن سپاهی دشتستانی خود را به شیراز رساند و بر کودتاگران پیروز شد و کنترل اوضاع را به دست گرفت.
در این هنگام با آقامحمدخان قاجار رو به رو شد که بر بخش های شمالی و مرکزی کشور چیره شده بود، با وی به نبرد پرداخت و در آغاز به کامیابی هایی هم رسید ولی هنگامی که در یکی از لشگرکشی ها با سپاهش از شیراز بیرون رفته بود با خیانت حاج ابراهیم خان کلانتر روبه رو شد.وی دروازه های شیراز را بست و شاه جوان را به شهر راه نداد.

سپاه نخست به دشتستان و سپس به بندر ریگ رفت.
امیرعلی خان حیات داوودی فرمانروای ریگ وی را به گرمی پذیرفت و در اندازه توان نیروهایی بدو داد.
او شکست هایی به سپاهیان قاجار وارد ساخت و سرانجام در دشت زرقان میان تخت جمشید و شیراز اردو زد.
شهریار زند بعلت نیروهای کم دست به جنگ پارتیزانی زد.
در این هنگام خود آقامحمدخان با سپاهی چهل هزار نفری به سوی فارس رهسپار شد.
 لطفعلی خان با سه هزار تن در جایی به نام شهرک میان راه شیراز-اصفهان و در ۱۴ فرسنگی شیراز به پیشباز سپاه قاجار رفت ولی چون شمار سپاهیان دوسوی نبرد با هم برابر نبود لطفعلی خان رو به شبیخون های پی درپی آورد و این گونه ماهها سپاه قاجار را کلافه نمود.
به ناچار با صد تن از یارانش از راه بیابان به طبس رفت، در میان راه چند تن از یارانش از زور تشنگی جان دادند، فرمانروای آن سامان دویست تن سرباز زیر فرمان او گذارد.
وی با این شمار از سپاهیان که داشت پس از چندی ابرقو را گرفت.در آنجا به گسترش سپاهش پرداخت تا آنکه نیروهایش را به ۱۵۰۰ تن رساند، پس دارابگرد ونیریز را نیز به دست آورد و سپاهیانی را که قاجارها از شیراز برای جنگ با او فرستاده بودند را نیز شکست داد.

در این هنگام بزرگان نرماشیر بدو پیوستند و او سرانجام توانست بر شهر کرمان چیره گردد. کرمانیان او را پذیرفتند و از او پشتیبانی کردند.
او در کرمان به نام خودسکه زد و آن شهر را مرکز پادشاهی کوچکش قرار داد.
آقامحمد خان با لشکرش کرمان را محاصره کرد، محاصره چهار ماه دنباله داشت و در شهر قحطی آمد.
سرانجام لشکر قاجار به درون شهر ریخت. خان زند از میان سپاه قاجار گذشت و توانست به یاری اسبش غران خود را تندرست از میدان برهاند و به سوی ارگ بم رفت و بیست و چهار ساعت پس از آن به بم رسید.
 از بم به سوی طبس رفت. فرمانروای طبس امیرحسن خان به پیشبازش رفت و او را نکو داشت ولی بدو پیشنهاد کرد که بهتیمر شاه درانی فرمانروای قندهار پناهنده شود.
در همین زمان بزرگان نرماشیر برایش پیامی فرستادند که در جنگ با قاجارها از او پشتیبانی خواهند نمود.
شاه زند به بم رفت و حاکم بم نیز وی را به نیکی پذیرفت ولی ازآنجا که می پنداشت برادرش که از لشکریان زند بود به دست سپاه قاجار افتاده است به مهمان خویش خیانت کرد و وی را به قاجارها سپرد.
از دیگرسو خان قاجار پاداشی را برای تحویل دادن مرده یا زنده او تعیین کرد که فرمانروای بم با تحویل او به قاجارها آن را به دست آورد.
 البته لطفعلی خان به آسانی دستگیر نشد و تنها زمانی تسلیم شد که اسب نامدارش غران از پای درآمد.

وی را در حالیکه در نبرد با دشمنان زخم های سختی را بر بازو و پیشانی برداشته بود به کرمان نزد خان قاجار بردند.
او که خون بسیاری را از دست داده بود با همان حال نزار در برابر آقامحمد خان ایستاد و بدو سلام ندادو بدو تعظیم نکرد.
آقامحمد خان نیز دستور داد که اصطبل بانانش وی را مورد تجاوز جنسی قرار دهند.
فردای آن روز وی را باز به پیش خان قاجار آوردند در حالیکه دیگر هوشی در تن نداشت و آب هم بدو نداده بودند و وی را بر روی زمین می کشیدند.
به گزارش تاریخ نویسان خان قاجار با نیشخند بدو گفت که:
 «هان لطفعلی خان! هنوز هم غرور داری؟» واپسین شاه زند که دیگر توان سخن گفتند نداشت تنها سرش را بالا برد و با پلنگ دیدگان بدو نگریست و گفت:
«من از تو نمی ترسم ای اخته فرومایه».
این ایستادگی خان قاجار را به خشم آورد و دستور نابینا کردن او را داد.
برخی نیز نوشته اند:
 که او با دستهای خود چشمهای وی را از کاسه بیرون کشید که دور از واقعیت میباشد.

لطفعلی خان را آقامحمد خان به تهران برد و پس از چندی دستور کشتنش را داد.
مرگ وی را به روش خفه کردن نوشته اند.
پیکرش را درامام زاده زید در بازار قدیمی تهران به خاک سپردند.

هنگامی که لطفعلی خان از فارس دور شد، آقامحمد خان در ق. در شیراز بر تخت پادشاهی زندیان نشست .
 نخستین دستوری که داد ویران کردن برج و باروی شیراز بود که یادگار کریم خان بود.

فتح علی خان صبا شاعر دوره زندیان و قاجار در اندوه ویران کردن این باروی شکوهمند چنین سرود:

گردون به زمانه خاک غم ریخت               دریغ با شهد طرب زهر غم آمیخت
دریغ از کینهٔ دور فلک جورسرشت           شیرازهٔ شیراز ز هم ریخت، دریغ
دستور دیگرش بیرون کشیدن استخوان های کریم خان زند، بنیادگذار پادشاهی زندیان از آرامگاهش بود.
وی استخوان های نخستین پادشاه زند را به تهران برد و دستور داد که در زیر پله های کاخش جایی که همیشه از آن گذر می کرد خاک کنند تا همیشه بر آن پای نهد.
این استخوان ها تا پادشاهی رضا شاه پهلوی در همانجا ماند تا در زمان پادشاهی او استخوانها را با احترام بسیار از خاک بیرون آوردند و در جایی دیگر به خاک سپردند.

سپس دستور بازداشت و زورگیری دارایی های زندیان و وابستگان آنها را داد.

 آنگاه شاهزادگان و شاهدختان زندی را با خواری بسیار یکجا گرد آورده و به سوی استر آباد کوچاند.

چنین می نماید که سرنوشت شومی بر آنها رفته است.
 از سرنوشت شاهدخت همسر لطفعلی خان زتدو پسران شهریار زند فتح اله خان و خسرومیرزا به دلیل سانسور دستگاه قاجار آگاهی درستی نداریم.
آقامحمد خان همچنین مردم کرمان را نیز به گناه یاری دادن به لطفعلی خان جزای سختی داد، به فرمان او تمامی مردان کور و به نوامیس تجاوز و اموال غارت گردید.

از آنجا که وی دارای ویژگی های همه پسندی چون زیبایی، دلاوری، تسلیم ناپذیری و ایستادگی بیش از اندازه داشت و با دغل کاری ها و بداقبالی و ناکامی و سرانجام شکنجه ی ددمنشانه و مرگ رودر رو شده بود ،در نزد مردم به شخصیتی افسانه ای همچون چهره های شاهنامه ای تبدیل شده است.
برای او  تصنیف هایی سروده شده است که در دل مردم زنده مانده و جهانگردان نیز حتی از آنها یاد کرده اند.
ازجمله:

هر دم صدای نی میاد                    آواز پی در پی میاد                                                      لطفعلی خانَم کی میاد؟            روح و روانم کی میاد؟
 امروزه نام لطفعلی خان در برخی شهرها بر خیابان هایی نهاده شده است، به ویژه در شیراز خیابانی به نام او نامگذاری شده است.

غران نام اسب نامدار لطف علی خان بود (بعلت رنگ سیاه اسب).
نژاداین اسب نامشخص است که بارها جان ارباب خود را در نبردهای گوناگون رهانیده بود.
 این اسب تند و تیز سیاه رنگ بود و بر پیشانیش لکها ی سپید به مانند یک ستاره داشت.
گریز لطفعلی خان از میان سپاه قاجارها در رویداد تاختن بر کرمان تنها با یاری غران شدنی گردید و چنانکه پیشتر گفته شد او فاصله میان کرمان تا بم را در بیست و چهار ساعت پیمود.
 سرانجام هنگامی که در بم لطفعلی خان بر اسبش نشست تا از مهلکه بگریزد دشمنان پاهای پشت این اسب را بریدند، حیوان به زانو می افتد ولی سوارش که از سرنوشتش آگاه نبود او را هی کرد، اسب روی پای بریده اش می ایستد ولی از درد تاب نمیآورد و به زمین می افتد.
دیدن صحنه قطع شدن پاهای غران شاه جوان را متاثر کرد.


  مرد میرزا مهدی لشگر نویس  پیش از لطفعلی خان در دستگاه پدرش جعفرخان کار میکرد که به دلیل جرمی جعفرخان دستور بریدن گوش های او را داده بود.
 وی نیز هنگامی که جعفر خان ترور شد گوش های سر بیجان ارباب پیشین خویش را برید.
 پس از پیروزی آغازین لطفعلی خان بر کشندگان پدر میرزا مهدی بریدن گوش را انکار کرد و حاج ابراهیم نیز برای بخشش او پادرمیانی کرد، لطفعلی خان نیز وی را بخشید و حتا برای وی پیشه ای و خلعتی هم در نظر گرفت.
ولی در روزی که قرار بود خلعت را به او بدهد به آتش بیاری مادرش میرزا مهدی را زنده زنده در آتش انداخت و زیر قول خود زد و حاجی را نیز از خود رنجاند.

بزرگترین لغزش لطفعلی خان اعتمادش به حاجی ابراهیم بود چه که همانگونه که دیدیم این مرد به شاه جوان خیانت کرد و دروازه شیراز را به روی او بست و خانواده و زن و بچه و دارایی های وی را دودستی به خان قاجار سپرد.
حاج ابراهیم دارای نفوذ بسیار بود و خویشانش در جاهای گوناگون ایران از تهران تا اصفهان بر سر کارهای مهم بودند.
وی از آغاز کار به نامه نگاری با قاجارها پرداخته بود و داستان میرزامهدی نیز وی را رنجاند و یکسره به دشمن زندیان پیوست.

آقامحمد خان برای آرام کردن آذربایجان به آن نقطه رفت، لطفعلی خان به سوی کرمان لشکر کشید.
 این لشکرکشی نافرجام به فرسوده شدن سپاهش انجامید و در تازش های آینده قاجارها برایش گران تمام شد.
سرانجام با کشته شدن لطف علی خان سلسله ی زندیه در 1209 ق. / 1173 خ.  از هم فروپاشید.